برای حوالی مغرب

1- هفت هفته ... هفت عمر

پیر مرد :
پنجاه سال عاشق اش بودم ...
.
پس چرا
حرفهای عاشقانه یِ من
در این پنج هفته
کهنسال تر است؟
 
 
 
 
2- خوراکی های حوالیِ مانیتور
 
نه این مسقطیِ شیراز
نه خرمایِ بندر
نه پولکی و گز
هیچ ... هیچ
شیرینیِ این ها به بودنِ توست.
 
 
 
 
3- توهم مرغوب
 
چرا خیال میکنم
در سپیدیِ این سقف خبرهایی است؟
تو که آن روز
دست ات به سقف نرسید!
 
 
 
 
4- خودش برای خودش سکوتی است
 
 
خیالی نیست
فردا هم می روم با همان پیر مردِ پارک لاس میزنم
تازه! رویِ همان نیمکت برایش شعر می خوانم
دیگر
نمی گذارم
غروب جمعه ام
بی گفتنِ از تو بگذرد.
 
 
 
 
5- جوانی کردم تو ببخش
 
میدانم
نه باید می شد
طبق عادت بود که
امشب لباس هایم را برای فردا
اتو کردم.
 
 
 
6- آخرش منو ...
 
مگر قرار نبود
ردِ پا ها را تو جمع و جور کنی!

پس چرا
این همه "واژه" اینجا
رها شده؟
 
 
 
7- راز پرواز
 
پیله کردم به تو
پروانه شدی
  
 
 
 
 
/ 3 نظر / 11 بازدید
سالی

مستی از تو باشه حالا حتی با غوره هاش

سهراب

11 ماه. تهرانم[لبخند]