قصه مادر بزرگ1- تصورات اولیه

 

 اول دبستان:

 تو یه روستا که با مینی بوس یکی دو ساعت تا قوچان و 3،4 ساعت با مشهد فاصله داره.... باید سر جاده پیاده شی و تا روستا که چند کیلومتری میشه پیاده بری.... یه جاده خاکی وسط زمینها کشاورزی، گندم / جو.... و باغ های انگور ، شهریور ماه من و تو … موقع برداشت محصوله .. هم گندم و جو هم انگورهای رنگارنگ... اولین بار مترسک رو تو باغ های انگور همون جا دیدم... البت مترسکای بی بخار چون باید هر رزو یه نفر با تیر کمون یا یه پارچه کنجشک ها و کلاغ ها رو کیش بده

..... حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است....

کوچه های خاکی روستای جعفرآباد و بوی خاک و کاه و طویله و علف و ... هنوز تو مشاممه/ وسط روستا یه خونه قدیمی و خاکی... زاد گاه خاله و دایی ها و از همه مهتر مادر..... / یه در چوبی قدیمی و رنگ رو رفته... پدر بزرگ و پدرم تو همون روستا نجار بودن .. باید از بابام بپرسم اون در چوبی رو پدرم درست کرده یا پدر بزرگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وارد حیاط که میشی.. حیاطی حدود 200 متر ... یه طرف آغول گوسفندها و یه طرف لونه مرغ ها و یه طرف طویله و یه طرف دستشویی... یه گوشه تنور و یه طرف چاه آب...روبروت هم یه ساختمان گلی با سقف و ستونهای چوبی... وردی یه حال و آشپز خونه و دوتا خواب این ور و انور... مرغ ها وسط حیاط دارن نون خوشک و دونه و سبزی میخورن و برای خروس ها قروقمیش میان و هی غرغر میکنن ... گوسفندها هم کله سحر رفتن چرا و هنوز بوی تنشون تو حیاط هست.. البت حیاط تمیزه و آب و جاری شده...

 از پدرم می پرسم اینا چرا حیاط رو با آب نمی شورن... صدای خندش هنوز تو گوشمه... قاه قاه خندید و گفت که اینجا که آب شهری نیست و زمین موزایک نیست که بشه با زمین رو شست.... بعد هم این سوالم رو تو جمع گفت و همه زدن زیر خنده .. اون موقع نفهمیدم چرا میخندند و حالا هم نمی دونم برا چی بود اون خنده ای تعجب گون و .... پدر بزرگم / پدر مادرم/ تو حال به یه پشتی گنده و رنگ و رو رفته تکیه داده و سفره جلوش پهن بود... اون روز مادر بزرگم باهاش قهر بود .. راه میرفت و غرغر میکرد.. ما نوه ها رو هم تحریک می کرد تحویلش نگیریم... یادم نمیاد جریان چی بود و چی شده بود و سر چی دعوا کرده بودن... باید پیگیرش شم....

 پدر بزرگم که سال 69 فوت شده ... خنده رو بود... صورتش از آفتاب سوخته بود .. و یادمه که دندون هم اصلا نداشت .. یادم نیست دندون مصنوعی داشت یا نه...؟

 مادر بزگم که همه نوها بهش میگفتیم و الانشم میگیم عزیز یه روسری یا چارقد رنگی سرش بسته بود .. یکم زرد یه کم مشکی یه کم قهو ای بود رنگش، فکر کنم... لباس بلند و رنگی که فکر کنم تیره بود .. مشکی با گلای سفید ریز .. نون رو پخته بود چایش هم آماده بود... یادمه از رنگ استکانا و رنگ کدر چایی خوشم نیومد و نخوردم... کلا از طعم و بوی غذا هاشون خوشم نمی اومد .. نون محلی/ فتیر رو هم اون موقع دوست نداشتم.. خوب ما بچه شهری بودیم و خاک و خل بهمون نمیساخت... در کل از روستا خوشم امده بود...

بابام تعریف میکنه که وقتی میخواستیم برگردیم من گریه کرده بودم که بمونم .. خودم دقیق یادم نمیاد... الاغ داشتن و من عاشق الاغ سواری و... حرفا زیاده الان داره خیلی از جزئیات یادم میاد....... من بیشتر تو نخ حیونا بودم و از همه بیشتر به بز علاقه داشتم... ولی نمیدونم چرا از من میترسیدن....

/ 0 نظر / 14 بازدید