قصه مادر بزرگ4 - واپسین روزها

واپسین روزها:

 کم میرفتم و کم میدیدم همه رو ... هر وقت میرفتم خونه میومد پیش ما تا میدیدمش از می پرسیدم : چَرَیی؟ رِندی؟ خُزانِتَ رنده؟ چَردِکی؟ ( چطوری خوبی؟ بچه هات خوبدن؟ چه کار میکونی؟ ) اومن میگفت: لاُک جان چِه دِئژوم؟ ( پسر جان چی بگم؟ )

دیگه نمی کشم بقیش برای بعد............

/ 0 نظر / 9 بازدید