به مناسبت روز درختکاری

مقدمه اول: گاهی انسان می داند چیزی را گم کرده، ولی نمی داند آن... چیست!

مقدمه دوم: گاهی به خاطر آوردن یک خاطره مزه اش از پیدا شدن آن چیز نادانسته لذت اش بیشتر است...

مقدمه سوم: چند  روز پیش ، من احساس می کردم چیزی رو گم کردم و زدم بیرون ، ...

مقدمه چهارم: جلوی ورودی مجتمع، دیدم: دارند درخت می کارند ، پیر مردی هم داشت  کنار نهال های تازه کاشته تکه چوبی را میگذاشت ، که این نهال خا به آن تکیه کنند و....

مقدمه پنجم: کلا من از درخت کاشتن و هفته درخت کاری خیلی خاطره دارم و خیلی احساس خوبی بهم دست میده...

مقدمه ششم: کاش میشد به یکی که دوسش داری درخت هدیه بدی...

مقدمه آخر: بعد از دیدن آن کار پیر مرد -که فکر کنم نگهبان مجتمع بغلی بود- یاد یه خاطره ای افتادم که:

١/ خیلی وقت بود دنبالش میگشتم.

٢/ چندباری که یادم افتاده تاثیر زیادی روم داشته

٣/ خیلی دوسش دارم...

۴/ یادآوریش خیلی برام جالب بود... انگاری ...

بگذریم... حالا آن خاطره قدیمی:

جریان برمیگرده به سالهای قبل از مدرسه رفتنم... چیزی حدود سالهای شصت و پنج / شش... همین روزهای قبل از سال تحویل... درخت جلویه مغازه پدرم خشک شده بود و تابستون برگ نداده بود ... ایشان هم آن درخت رو از ریشه درآورده بود ، تا یکی دیگه جاش بکاره ... یادمه تنه درخت خشک شده - الان حالت و شکلش یادمه ولی اسمش یادم نیست-  یه مدتی تو انباری  بود لای لوله ها و ... جالبه به حالت یه چوب عادی دراومده بود ... چیزی شبیه دسته بیل ... صاف و بی برگ و شاخه و ریشه ...

 بعد از ظهری بود و قرار شده بود یکی از آشنایان درخت جدید رو بیاره.. منم این پا اون پا میکردم زودتر بیاد... خلاصه سرتون رو رد نیارم... درخت تازه رسید و کاشتنش تو زمین ... آب هم .... یه خورده قدش بلند بود... بلند تر از من... یک کم هم شل و ول ... نمی تونست روی پای خودش باستد...پدرم رفت و از میان لوله ها و وسایل همون درخت خشکیده قدیمی رو آورد... پرسش و پاسخ ها دقیق یادم نیست ... ولی گذاشتنش کنار نهال جوان...

و قرار شد که مراقبش باشه...

و قرار شد نهال جوان به آن چوب خشکیده تکیه بده...

و قرار شد تا این نهال تازه جون بگیره و بتونه روی پای خودش بایسته کنارش باشه

و قرار شد....

ماه ها گذشت و ....

یا به قول یه بیت خاطره انگیز: روزهایی طی شد و خرداد شد....

اوایل تابستان بو یا اواخر بهار....

درخت خشکیده جونه زده بود و برگ داده بود و نهال تازه و جوان خشکیده شده بود... اتفاق نادر و عجیبی بود... و....

پدرم میگفت خواست خداست... ولی من فکر میکنم غیر از خواست خدا ... خودش هم خواسته بود که دوباره رشد کنه...

نتایج اخلاقی از این خاطره هم با خواننده محترم/محترمه

/ 2 نظر / 6 بازدید
شیوا

یک بار خوندم مطلب رو ولی تو خواب و بیداری بودم هیچی نفهمیدم فردا میام نظر میدم[گل]

بزرگ فیلسوف کوچک

یاد شعر قیصر افتادم: این قرارداد میان ما من به ریشه های تو آب می دهم تو به دستهای من آبرو بده....