فلاش بک1

قدیمی ترین خاطره زندگیم ماله دورانیه که حدود سه سال داشتم

هنوز برادر کوچکترم متولد نشده بود ... برا این میگم حدود سه سال...

یادمه بابام منو بین زانوها و دستاش اسیر کرده بود و من نمی تونستم از دستش فرار کنم... لذت بخشترین خاطره زندگیم که دیگه گیرم نیومد....

یادمه وقتی میخواستم دست بابام رو بگیرم به زور دستم به انگشتای دستش می رسید و وقتی برای اولین بار تو نستم دستای بابام رو کامل بگیرم و تو خیابون دنبالش بدوم خیال میکردم که دیگه حسابی بزرگ شدم

این آخریا متوجه شدم قدم از بابام بلندتر شده

ولی بیشتر از هر روز دیگه ای وقتی دستای خسته اش رو می بینم احساس میکنم:  چه قد کوچیک موندم....

/ 5 نظر / 11 بازدید
سالی

لحظه ایی که حتی وقتی نمیخوایم به سرعت از دست میدیمشون مثل همه لحظههای این روزهامون با ....

زهره

یادش به خیر کلاغی که هرگز به خانه اش نرسید ...

بزرگ فیلسوف کوچک

راستش درباره اون تجربه ات حس مشترکی ندارم که حتا همذات پنداری کنم... [ناراحت] اما سالی راست میگه این روزها انگار هرچی میگذره سرعت هم بیشتر میشه انقدر که گاهی حتا وقت تجزیه تحلیل و تصمیم گیزی هم نداری و احتمال اشتباهت بیشتر میشه سالی جان، با...؟؟؟؟؟

سالی

فیلسوف عزیزم(گاهی دلم میواد صدات کنم فیلی[نیشخند]) جای خالی رو هرکسی با چیزهایی پر میکنه هرکی فقط خودش میدونه

بزرگ فیلسوف کوچک

والله شما که من رو با هر اسمی دلتون خواست صدا زدین اینم روی همه اونا!!! [چشمک] صابخونــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!! نیستس؟؟!!!