باس نوشت 1

اواخر تابستان که مجبور شدم ، ماشینکم رو بفروشم، پس از سالها شدم جزئی از جامعه و مثل بچه های خوب بیشتر سعی می کردم از اتوبوس استفاده کنم، هفته اول برام جالب بود ، به همه چی دقت می کردم،

اون ترانه کلاه قرمزی می اومد تو ذهنم: آقای راننده آقای راننده / یاالله بزن تو دنده/ می خوام برم .... بعدش هم یاد اردوهای دوران مدرسه می افتادم: آقای راننده آقای راننده /یا الله بزن تو دنده / ماشین جلویی / داره به ما می خنده ... یا آقای راننده اخماتو وا کن / از توی آیینه ما رو نگا کن ... یکی دیگه هم بود که من خیلی ازش خوشم می اومد .. آهان این بود : آقای راننده خسته نباشی / تو برای ما مثل داداشی... یادمه که بیشتر راننده ها اصلا گوششون بدهکار این حرفا نبود ... اگه خیلی با حال بودن فقط اخم می کردن و بعضیاشون به معلم می گفتند که ما رو ساکت کنند یا خودشون ما را به آرامش دعوت می کردند...

 این راننده های امروزی البته متنوع ترن و بعضیاشون مردم رو آدم فرض می کنند... بگذریم داشتم می گفتم... اولاش حساس بودم ولی یه مدت که گذشت همه چی برام عادی شد... اوایل که اتوبوس ها دیر می اومدن و دیر راه می افتادن یکم حرص میخوردم ولی خب اینم برام عادی شد...

بیشتر اتوبوس برای من حکم یه زمان مناسب برای مسیج بازی بود تا کارگاه مطالعات اجتماعی... روحیه ای که چند سال قبل داشتم ... این روزا بیشتر احساس می کنم: منم یکی از اعضای همین جامعه هستم ... همین مردم نازنین ایران زمین...

حس بهتری دارم...

/ 0 نظر / 8 بازدید