قصه مادر بزرگ 2-مهاجرت

 اول راهنمایی:

 بعد فوت پدر بزرگم و تنهایی عزیز تو روستا و/ اومدن همه دایی ها و خاله ها به تهران / مامانم و خاله هانی رفتن عزیز رو اوردن خونه ما یه مدتی بود که داییم به رحمت خدا رفت...

گوشه حیاط خونه داییم یه انباری کوچیک 2در3 بود که تمیزش کردن و شد خونه عزیز... البت برا گذاشتن وسایل و خرت پرت ازش استفاده می کرد و بیشتر خونه بچه ها بود یا تو همون خونه داییم بود... داییم که فوت کرد زن داییم موندو 3 تا دختر قد و نیم قد 5و3و1 ساله... خوب عزیزم براشون مثل سایه بالا سر بود... تو مراسم هم همونا از همه بیشتر بی تابی میکردن و زجه میردن.. الان که دارم مینویسم و یاد گریه های و زبون گرفتن و حرفای بغض آلود زنداییم و دختر داییهام میوفتم کلی بغض باز نشده دارم... با هر کدومشون که تو این چند روزه هم کلام میشدم از بی پناهی و بی کسی و نا امیدی میگفتن... بزرگه بهم گفت تازه احساس می کنم یتیم شدم... الان تازه جای خالی بابام رو احساس میکنم و....

خونه داییم که بیشتر معروف بود به خونه زن دایی و خونه عزیز، جو دخترونه بود و ما خیلی اونجا رفت و امد نمی کردیم... شده بود برای دخترای فامیل و جیک و پوکشون... یادم میاد اون موقع زن داییم سه تا بوته بزرگ گل محمدی تو حیاط کاشته بود که فصلش که میشد همه میرفتیم سهمیه مون رو بگیریم.. راستی درخت انگور و آلبالو هم داشتن... چایی آلبالو زن داییم حرف نداره... سیده و بسسسسسسسیییییییییییارررررررررر زحمت کش و شاد و .... با روحیه و....

گفتن این حرفا الان خیلی منو به هم میریزه... اگه این متن رو به خواهرم یا دخترای فامیل بدم یا برای مامانم بخونم خودشون رو میکشن......... خودمم برام سخته نوشتن...... سیزده به درها.../ بعد از ظهر رو سماور ذغالی.. و قلیون عزیز.... نون محلی درست کردنش.. در انواع مختلف .. با زعفرون و سبزی و اسفناج بگیر تا شکر و روغن و... حرف زیاده و نمی دونم این حرفا چه قد برات جالبه...........؟

/ 1 نظر / 12 بازدید
.

خیلی