آخ سر انگشتانم...

اومدم بنویسم تاکسی نوشت یک، به دل خودم نچسبید... حالا بگذریم...

چند روز پیش از خونه زدم بیرون، یه ربع تا قرارم فرصت داشتم و نیم ساعت راه، برای اولین تاکسی دست بلند کردم... رادیوش روشن بود... نمی دونم رادیو سلامت بود یا رادیو سراسری ... بگذریم که خیلی وقته رادیو گوش نمیدم...یه خانم محترمی بود که داشت با فزیوتراپ مصاحبه میکرد... بیشتر به چاق سلامتی و هندونه کاری و ... گذشت... رسید به سوال برنامه... داشت یه سوال فرضی طرح  میکرد که جمع بندی سوالات شنوندگان بوده... گفت فرض کنید : کارگر تاسیسات هستید یا تو یه شرکت باربری کار میکنید... فرض کردم... داشتم میرسیدم... گفت تصور کنید : هر شب که به خونه مروید احساس خستگی دارید، کمرتون درد میکنه... احساس کوفتگی دارید... بازوهاتون گرفته... نزدیک شدم به مقصد.... گردنتون درد میکنه... با تمام وجود تصور کردم...  دیگه باید پیاده می شدم... گفت : اگه شما هم با دستاتون زیاد کار دارید و احساس میکنید ، نوک انگشتاتون خیلی درد میکنه! وای ... بذار دکتره حرف بزنه دیگه... به فرمایشات اقای دکتر نمی دونم چی چی توجه کنید ... گفتم : آقا خیلی ممنون من پیاده میشم....

پ.ن:

ا. یاد اون لطیفه معروف افتادم... اقا همین کنارو منو بغل کن ...

ب. حالا شما تصور کنید برید سر قرار خودتون یه ربع دیر برسید... طرفم زنگ بزنه بگه یه ربع دیر میرسه...

/ 2 نظر / 10 بازدید
سالی

آدم دیر برسه دیر برسن از توضیحات آقا دکتر هم بمونه! آخی طفلی عمو سهیل[نیشخند]