قصه مادر بزرگ3 - فاصله نسل ها

 اول دبیرستان:

 خب دیگه کم کم بزرگ شدیم .. دخترا هم بزرگ شدن و خانواده مذهبی سنتیه 15 سال پیش... روابط کمتر شدو دیدن عزیز رفت برا ماهی یک بار و عیدا و.... عزیزم نوهای پسریش رو بیشتر از ما دوست داشت... بچه های دایی هام رو بیشتر از ما تحویل می گرفت.. به اونا بیشتر عیدی میداد و تنقلات... تو عروسی دختر داییم همه به هر دو شون یه قالی قدیمی داد و به خواهرم هیچی که کلی حرصش در اومده بود.....

ما بزرگ شده بودیم و درس و تلوزیون و خیابون و... مادر بزرگ همون آدم بود و همون افکار و همون لهجه.... فاصله ها بیشتر شد... تقریبا حرف همو نمی فهمیدیم و بینمون مونه بود یه سری تقلید لهجه و تکرار اصطلاحات محلی و ... شوخی بود و خنده .... هنوز تیکه کلام های بامزه و .. سر زبون نوه ها و نتیجه ها هست.... 10 تا نیجه داشت که با اونا راحت تر بود تا با ما نوه ها........

/ 0 نظر / 8 بازدید