قصه مادر بزرگ 5/ پلان آخر

شب عرفه امسال، مادر بزرگم کسالتش اوت کرد و تو بیمارستان بستریش کردن، بهم خبر دادن که به رحمت خدا رفته... ما هم شال و کلاه کردیم و رفتم برای مراسمات و/....

 تو این جریان با توجه به سوالات شخصیی که درباره مرگ داشتم و بحثایی که شب های هفته قبل با یکی از دوستان داشتم و هچنین برای دغدغه های مرگ اندیشانه و مطالعات الهیاتی، سعی کردم تا می تونم به مرگ نزدیک بشم...

 وقتی بدن مادر بزرگ رو اوردن تو خونه و بعد می خواستن سوار آمبولانس کنند ، من سوار ماشین شدم... تو آمبولانس کنار بدن بی جان مادر بزرگ که سالها باهاش بودم.... کلی فکر تو سرم بود...کلی حرف به زبونم اومد.... بعدش هم هنگام خاکسپاری رفتم تو قبر... بدن کفن پوش رو دادن دستم .. اروم گذاشتم تو قبر... بند های کفن رو باز کردم .. صورتش رو گذاشتم رو خاک... با یه دستم صورتش رو بلند کردم با دست دیگم یه مقداری خاک رو کشیدم زیر سرش که ....

حاج اقا تلقین می خوند.... مرگ حق است... صراط حق است... میزان حق است... نکیر و منکر حق اند.... همه و همه حق اند... گفتنش الان برام سخته... ولی بعضی حرفا هم نگفتنش برام سخت.... خیلی به زندگی و کارها و برنامه ها و .. شخصیم فکر کردم....

وخدایی هست در این نزدیکی؟

 لای این شبو ها؟

 آیا هست؟

حتما هست/ احساسم میگه هست/ عقلم میگه هست/ خیلی ها میگن هست/ شواهد هم این بودن رو تایید میکنه/....

/ 0 نظر / 7 بازدید