چکچک نخست چلچله

 

غروب بود.

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.

مسافر آماده بود.

و روی صندلی راحتی کنار چمن

نشسته بود:

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته..................

 

لختی از مسافر سهراب..........

/ 2 نظر / 6 بازدید
بزرگ فیلسوف کوچک

چرا گرفته دلت مثل اینکه تنهایی... ...خیال می کنم دچار آن رگ موزون رنگها شده ای....!!!

سالی

چی بگم ابری و بارون نمیشی.....